تبليغاتX
همزاد عاشق

همزاد عاشق

متن

و دوباره سلام.....................

امشب امدم  فقط كه بگويم  چقدر زمان كم است براي عاشق شدن  عاشق زيستن و عاشق جان سپردن

چرا هميشه ما ادم ها فراموش ميكنيم  وقتمان هميشه انقدر زياد نيست كه يك روز را فقط با يك لبخند سر كنيم.

يك لحظه فقط ببند چشمهايت را تصور كن خدا فقط فردا را براي زندگي فرصتت دهد   برو درست بايست روبروي كسي كه نگاهت را اشيان مي بخشد  بگو

بگو بي هيچ بهانه اي

بگو بي هيچ دغدغه اي

بگو بي هيچ شرمي

بگو كه دوستش مي داري. بگو و كار ناتمام قلبت را به پايان برسان.

بگو و قلبت را براي كسي به يادگار بگذار تا جاودانه بماند از پس غروب نگاهت.

كار ناتمام قلبت را به پاياين برسان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:17  توسط zahra  | 

تقديم به  تنها  همزاد اشنا ي  قلبم

ستاره امشب از همان لحظه هاي اغازين  طلوع شبانه اش  اراده كرد براي  حك كردن حرفهايي كه تمام لحظات  زندگي اش نا خوداگاه راه خود را از قصر شيشه اي قلبش به زبانش باز مي جويند.

تمام سعي ام را كردم تا دمي خود خواهانه لحظه اي را بيابم كه به دور از تمام  تعلقاتم و تمام وابستگي هايم  خاطره  شيرين بيابم  اما  نيافتم لحظه اي را كه لبخند باشد و تو نباشي نيافتم .

خواستم  شروع تمام حرف هايم تو باشي  چون زندگي هر كدام از ما خالي از معناست اگر عشق  به كساني

نباشد  كه عشق را برايمان

ترجمه ميكنند

تو وتمام كساني كه زندگي را هر روز از پس خورشيد نگاهشان اغاز ميكنم بهانه ي زيستنيد

پس بمان تا بهانه هاي زندگي عاشقانه ام  جاودانه بماند.

 

از طرف ستاره تو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:58  توسط zahra  | 

((می خواستم برایت هدیه ای بفرستم ))

گل گفت : مرا بفرست کهمظهر زیبایی هستم .

برگ گفت : مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم .

بید گفت : مرا بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیر دارم .

به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگه قلبم را دیدم  .

که بهترین چیز در زندگیم هست آن را به تو هدیه میکنم .

 ستاره.لیلون.مجی دوستون دارم..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:52  توسط zahra  | 

تقديم به  تنها  همزاد اشنا ي  قلبم

ستاره امشب از همان لحظه هاي اغازين  طلوع شبانه اش  اراده كرد براي  حك كردن حرفهايي كه تمام لحظات  زندگي اش نا خوداگاه راه خود را از قصر شيشه اي قلبش به زبانش باز مي جويند.

تمام سعي ام را كردم تا دمي خود خواهانه لحظه اي را بيابم كه به دور از تمام  تعلقاتم و تمام وابستگي هايم  خاطره  شيرين بيابم  اما  نيافتم لحظه اي را كه لبخند باشد و تو نباشي نيافتم .

خواستم  شروع تمام حرف هايم تو باشي  چون زندگي هر كدام از ما خالي از معناست اگر عشق  به كساني

نباشد  كه عشق را برايمان

ترجمه ميكنند

تو وتمام كساني كه زندگي را هر روز از پس خورشيد نگاهشان اغاز ميكنم بهانه ي زيستنيد

پس بمان تا بهانه هاي زندگي عاشقانه ام  جاودانه بماند.

 

از طرف ستاره تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:50  توسط zahra  | 

 

ای کاش عاشقم بودی

بوسه  را  دوست  دارم  نه  در  حوس

عاشقی  را  دوست  دارم  نه  در قفس

عاشقت گشتم تو گفتیی عاشقان دیوانه اند

عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاش می شد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش
می شد همچو
گلها ساده بود
سادگی را با تو عالم گير کرد

کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش می شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش
تکثير کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:49  توسط zahra  | 

غروب را دوست دارم چون به  رنگ شراب است

شراب را دوست دارم  چون  به  رنگ  خون است

خون  را دوست دارم چون  جاری  کننده قلب است 

قلب  را  دوست  دارم  چون  خانه  تو  آنجا  است

دوستم  داشته   باش   چون   شاید   فردایی   نباشد

خیال

نمی خواهم بی خبر من دوستدار دیگری باشی

 برای  لحظه ای  حتی  برای  دیگری  باشی

نمی خواهم  صفای  خنده ات  را دیگری  بیند

  نمی خواهم  کسی  نامش  به  دلهای  تو  بنشیند

نمی خواهم  میان  ما  جدایی  سایه  اندازد

خیال  دیگری  بنیان  عشقت  را  بر اندازد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:45  توسط zahra  | 

سلام

حدودا ۱ هفته است که انلاین نشدم.اومدم تا بازم بگم همزاد قشنگم ستاره دوستت دارم......................

وااااااااااااااااای لیلون اخمییید.لیلون عزیز دوستت دارم.

برمیگردم.حتما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:36  توسط zahra  | 

غنچه غنچه باز می شوم در تو يازده شکوفه از ميخک سرخ

ای تو آغوشت

باغ سالهای نشکفته ی من

با تو می مانم

شايد ار آتشکده ی هفتم زرتشت

جرقه زند آذرخشی از بالهای آذرشسب

ای که من آذر پيرای آتشکده ی آخر تو

ای که عشق با تو آغاز ميخک های سرخ

من با تو می مانم

و با تو ميدوزم پيراهنی از ميخک سرخ

الان شدیدا تو کف فال قهوه ام و در انتظار اتفاقات پیش بینی شده

خدا به خیر کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 18:11  توسط zahra  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

 

از اين عشق حذر كن!

 

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

 

با تو گفتم :‌

 

"حذر از عشق؟ ندانم!

 

سفر از پيش تو؟‌

 

هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

 

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم ، نرميدم

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بی تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

اینو تقدیم می کنم به لیلای عزیییییییییییییییییییییز

خوش اومدی لیلاجون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:51  توسط zahra  | 

 

با قلم مي گويم :

- اي همزاد

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

شعرهايم را نوشتي

دست خوش ،

اشک هايم را کجا خواهي نوشت ؟؟؟

سلام به دوستای عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه........

امروز متنم رو تقدیم میکنم به همزاد عزیزم ستاره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:27  توسط zahra  |